متن شعر

من که حیران ز ملاقات توام

من که حیران ز ملاقات توام
به مراعات کنی دلجویی
ذات من نقش صفات خوش توست
گر کرامات ببخشد کرمت
نقش و اندیشه من از دم توست
گاه شه بودم و گاهت بنده
دل زجاج آمد و نورت مصباح
ای مهندس که تو را لوحم و خاک
چه کنم ذکر که من ذکر توام
سنریهم شد و فی انفسهم
 
چون خیالی ز خیالات توام
اه که بی​دل ز مراعات توام
من مگر خود صفت ذات توام
مو به مو لطف و کرامات توام
گویی الفاظ و عبارات توام
این زمان هر دو نیم مات توام
من بی​دل شده مشکات توام
چون رقم محو تو و اثبات توام
چه کنم رای که رایات توام
هم توام خوان که ز آیات توام
تعداد دفعات مشاهده: 88