متن شعر

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست
سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست
این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند
هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو
آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل
هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله
کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش
گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری است
چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ است
 
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن
این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن
هر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من
وصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن
هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن
اهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن
پرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن
شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن
تعداد دفعات مشاهده: 76