متن شعر

103 - بود شاهی شاه را بد سه پسر

بود شاهی شاه را بد سه پسر
هر سه صاحب‌فطنت و صاحب‌نظر

هر یکی از دیگری استوده‌تر
در سخا و در وغا و کر و فر

پیش شه شه‌زادگان استاده جمع
قرة العینان شه هم‌چون سه شمع

از ره پنهان ز عینین پسر
می‌کشید آبی نخیل آن پدر

تا ز فرزند آب این چشمه شتاب
می‌رود سوی ریاض مام و باب

تازه می‌باشد ریاض والدین
گشته جاری عینشان زین هر دو عین

چون شود چشمه ز بیماری علیل
خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل

خشکی نخلش همی‌گوید پدید
که ز فرزندان شجر نم می‌کشید

ای بسا کاریز پنهان هم‌چنین
متصل با جانتان یا غافلین

ای کشیده ز آسمان و از زمین
مایه‌ها تا گشته جسم تو سمین

عاریه‌ست این کم همی‌باید فشارد
کانچ بگرفتی همی‌باید گزارد

جز نفخت کان ز وهاب آمدست
روح را باش آن دگرها بیهدست

بیهده نسبت به جان می‌گویمش
نی بنسبت با صنیع محکمش

تعداد دفعات مشاهده: 58