متن شعر

ای بخاری را تو جان پنداشته

ای بخاری را تو جان پنداشته
ای فرورفته چو قارون در زمین
ای بدیده لعبتان دیو را
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای گرفته چشمت آب از دود کفر
ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم
مستی شهوت نشان لعنت است
ای تو گندیده میان حرف و صوت
ماهتابش می​زند بر کوریت
هر چه گفتم خویشتن را گفته​ام
 
حبه زر را تو کان پنداشته
وی زمین را آسمان پنداشته
لعبتان را مردمان پنداشته
ای تو خود را در میان پنداشته
دود را نور عیان پنداشته
عاشقان را همچنان پنداشته
ای نشان را بی​نشان پنداشته
وی خدا را بی​زبان پنداشته
ای تو مه را هم نهان پنداشته
ای تو هجو دیگران پنداشته
تعداد دفعات مشاهده: 93