متن شعر

چو یقین شده​ست دل را که تو جان جان جانی

چو یقین شده​ست دل را که تو جان جان جانی
چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت
چه سماع​هاست در جان چه قرابه​های ریزان
چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان
همه شاخه​ها شکفته ملکان قدح گرفته
برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن
پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده
چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد
ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش
چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه
تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی
 
بگشا در عنایت که ستون صد جهانی
به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی
که به گوش می​رسد زان دف و بربط و اغانی
که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی
همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی
تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی
نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی
چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی
که به گرد غار مستان نکند بجز شبانی
چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی
که از او رسد شرارت به کواکب معانی
تعداد دفعات مشاهده: 86