متن شعر

کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته

کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
این صدف​های دل ما با چنین درد فراق
روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین
وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده
گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده
خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده
شادیا روزی که آن معشوق جان​های لقا
مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش
تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده
آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف
سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده
ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی
یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن
در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش
قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا
خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده
جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان
از پی آن جان جان جان​ها چنان گوهر شده
آخر دور جهان با اولش یک سر شده
در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا
 
خوش بود این جسم​ها با جان​ها آمیخته
با گهرهای صفای باوفا آمیخته
لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته
بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته
بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته
آب همچون باده با نور صفا آمیخته
آمده در بزم مست و با شما آمیخته
تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته
لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته
قفل​های بی​وفایی با وفا آمیخته
تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته
ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته
ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته
صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته
نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته
پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته
گر چه این جا هست جان​ها با غلا آمیخته
مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته
ابتدای ابتدا با انتها آمیخته
تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته
تعداد دفعات مشاهده: 41