متن شعر

ای گشته دلت چو سنگ خاره

ای گشته دلت چو سنگ خاره
با خاره چه چاره شیشه​ها را
زان می​خندی چو صبح صادق
تا عشق کنار خویش بگشاد
چون صبر بدید آن هزیمت
شد صبر و خرد بماند سودا
خلقی ز جدایی عصیرت
هر چند شده​ست خون جگرشان
بیگانه شدیم بهر این کار
العشق حقیقه الاماره
احذر فامیرنا مغیر
اترک هذا وصف فراقا
بگریخت امام ای موذن
 
با خاره و سنگ چیست چاره
جز آنک شوند پاره پاره
تا پیش تو جان دهد ستاره
اندیشه گریخت بر کناره
او نیز بجست یک سواره
می​گرید و می​کند حراره
بر راه فتاده چون عصاره
چستند در این ره و چه کاره
با عقل و دل هزارکاره
و الشعر طباله الاماره
کل سحر لدیه غاره
تنشق لهوله العباره
خاموش فرورو از مناره
تعداد دفعات مشاهده: 78