متن شعر

مرا چون ناف بر مستی بریدی

مرا چون ناف بر مستی بریدی
چنین عشقی پدید آری به هر دم
دهل پیدا دهلزن چون است پنهان
جنون طرفه پیدا گشت در جان
هزاران رنگ پیدا شد از آن خم
دو دیده در عدم دوز و عجب بین
اگر دریای عمانی سراسر
در آن دکان تو تخته تخته بودی
در اقلیم عدم ز آحاد بودی
همان جا رو چنان ز آحاد می​باش
بر این سو صد گره بر پایت افتاد
 
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
پدیدآرنده چون ناپدیدی
زهی قفل و زهی این بی​کلیدی
جنون را عقل​ها کرده مریدی
منزه از کبودی و سپیدی
زهی اومیدها در ناامیدی
در آن ابری نگر کز وی چکیدی
اگر خود این زمان عرش مجیدی
در این ده گر چه مشهور و وحیدی
از آن گلشن چرا بیرون پریدی
ز فکر وهمی و نکته عمیدی
تعداد دفعات مشاهده: 42