متن شعر

کیست که او بنده رای تو نیست

کیست که او بنده رای تو نیست
غصه کشی کو که ز خوف تو نیست
بخل کفی کو که ز قبض تو نیست
لعل لبی کو که ز کان تو نیست
متصل اوصاف تو با جان​ها
هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان
چشم کی دیدست در این باغ کون
غافل ناله کند از جور خلق
جنبش این جمله عصاها ز توست
زخم معلم زند آن چوب کیست
همچو سگان چوب تو را می​گزند
دفع بلای تن و آزار خلق
بشکنی این چوب نه چوبش کمست
صاحب حوت از غم امت گریخت
بس کن وز محنت یونس بترس
 
کیست که او مست لقای تو نیست
یا طربی کان ز رجای تو نیست
یا کرمی کان ز عطای تو نیست
محتشمی کو که گدای تو نیست
یک رگ بی​بند و گشای تو نیست
کف چه دهد کان ز سخای تو نیست
رقص گلی کان ز هوای تو نیست
خلق بجز شبه عصای تو نیست
هر یک جز درد و دوای تو نیست
کیست که او بند قضای تو نیست
در سرشان فهم جزای تو نیست
جز به مناجات و ثنای تو نیست
دفع دو سه چوب رهای تو نیست
جان به کجا برد که جای تو نیست
با قدر استیزه به پای تو نیست
تعداد دفعات مشاهده: 38