متن شعر

می تلخی که تلخی​ها بدو گردد همه شیرین

می تلخی که تلخی​ها بدو گردد همه شیرین
میش هر دم همی​گوید که آب خضر را درکش
زبان چرب او کآرد درختانی پر از زیتون
ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین
شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا
فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا
همی​گوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزی
سکوتی عند احرار غدا کشاف اسرار
چو می​گوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امت
سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری
 
بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
رخش هر لحظه می​گوید که گلزار مخلد بین
لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین
هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین
کمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین
و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین
که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین
وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین
که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین
و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین
تعداد دفعات مشاهده: 31