متن شعر

گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی

گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان
نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی
بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی
ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است
بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جو
از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودی
زهی اقبال درویشی زهی اسرار بی​خویشی
جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچان
خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفته
یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیده
 
وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی
از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی
مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی
اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی
وگر او بی​طمع بودی همه کس خال و عم بودی
گر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی
جفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی
اگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی
وگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی
وگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی
وگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی
تعداد دفعات مشاهده: 55