متن شعر

عید نمی​دهد فرح بی​نظر هلال تو

عید نمی​دهد فرح بی​نظر هلال تو
من به تو مایل و تویی هر نفسی ملولتر
ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنان
آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهان
آب زلال ملک تو باغ و نهال ملک تو
ملک تو است تخت​ها باغ و سرا و رخت​ها
مطبخ توست آسمان مطبخیانت اختران
عشق کمینه نام تو چرخ کمینه بام تو
خشک لبند عالمی از لمع سراب تو
ای ز خیال​های تو گشته خیال عاشقان
وصل کنی درخت را حالت او بدل شود
زهر بود شکر شود سنگ بود گهر شود
بس سخن است در دلم بسته​ام و نمی​هلم
 
کوس و دهل نمی​چخد بی​شرف دوال تو
وه که خجل نمی​شود میل من از ملال تو
شمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو
مایه هر خجستگی ماه تو است و سال تو
جز ز زلال صافیت می​نخورد نهال تو
رقص کند درخت​ها چونک رسد شمال تو
آتش و آب ملک تو خلق همه عیان تو
رونق آفتاب​ها از مه بی​زوال تو
لطف سراب این بود تا چه بود زلال تو
خیل خیال این بود تا چه بود جمال تو
چون نشود مها بدل جان و دل از وصال تو
شام بود سحر شود از کرم خصال تو
گوش گشاده​ام که تا نوش کنم مقال تو
تعداد دفعات مشاهده: 49