متن شعر

مسلم آمد یار مرا دل افروزی

مسلم آمد یار مرا دل افروزی
اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک
چو جان جان شده​ای ننگ جان و تن چه کشی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را
شراب لعل رسیده​ست نیست انگوری
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا
 
چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی
رهیدم از کله و از سر و کله دوزی
یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو کان زر شده​ای حبه​ای چه اندوزی
به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
بپر گزاف پر و بال را چه می​سوزی
تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی
تعداد دفعات مشاهده: 60