متن شعر

بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره

بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش گرمابه
نهادی سیر بر بینی نسیم گل همی​جویی
بجز نقاش را منگر که نقش غم کند شادی
اگر مخمور اگر مستی به بزم او رو و رستی
مگر غول بیابانی ره مدین نمی​دانی
نه هر قصری که تو دیدی از آن قیصری بود آن
هزاران گل در این پستی به وعده شاد می​خندد
زهی سلطان زهی نجده سری بخشد به یک سجده
ز علم او است هر مغزی پر از اندیشه و حیله
خری کو در کلم زاری درافتاد و نمی​ترسد
مگو ای عشق با تن تو حدیث عشق زیرا او
به پیشت دست می​بندد ولیکن بر تو می​خندد
 
چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره
مه و خورشید را بنگر چه گردی گرد مه پاره
زهی بی​رزق کو جوید ز هر بیچاره​ای چاره
که از اکسیر لطف او عقیق و لعل شد خاره
که شد عمری که در غربت ز خان و مانی آواره
که فوق سقف گردونی تو را قصر است و درساره
نه هر بامی و هر برجی ز بنایی است همواره
هزاران شمع بر بالا به امر او است سیاره
اسیر او شوی بهتر کاسیر نفس مکاره
ز لطف او است هر چشمی که مخمور است و سحاره
برون رانندش از حایط بریده دم و لت خواره
نفاقی می​کند با تو ولیکن نیست این کاره
به گورستان رو و بنگر فغان از نفس اماره
تعداد دفعات مشاهده: 169