متن شعر

چشم تو ناز می​کند ناز جهان تو را رسد

چشم تو ناز می​کند ناز جهان تو را رسد
چشم تو ناز می​کند لعل تو داد می​دهد
چشم کشید خنجری لعل نمود شکری
سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری
نطق عطاردانه​ام مستی بی​کرانه​ام
چرخ سجود می​کند خرقه کبود می​کند
جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما
دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر
سر مکش از چنین سری کآید تاج از آن سرش
نقد الست می​رسد دست به دست می​رسد
من که خریده ویم پرده دریده ویم
گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی
 
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد
و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد
گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد
چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد
سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد
پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد
کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد
زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد
گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد
تعداد دفعات مشاهده: 92