متن شعر

مشو عاشق، که جانت را بسوزد

مشو عاشق، که جانت را بسوزد
غم عشق استخوانت را بسوزد

تو آتش میزنی در خرمن خویش
ندانی این و آنت را بسوزد

مخور خوبان آتش خوی را غم
که روزی خان ومانت را بسوزد

ز دیده اشک خون چندین مباران
که ترسم دیدگانت را بسوزد

چه سود آنگاه پنهان کردن عشق
که پیدا و نهانت را بسوزد؟

ز لعلم چاشنی جستی به بوسه
نترسیدی دهانت را بسوزد؟

مبر نام من، ار نه با رخ خویش
بگویم تا: زبانت را بسوزد

اگر هجرم وجودت را بکاهد
وگر مهرم روانت را بسوزد

تعداد دفعات مشاهده: 371