متن شعر

متاز ای دل سوی دریای ناری

متاز ای دل سوی دریای ناری
وجودت از نی و دارد نوایی
نیستانت ندارد تاب آتش
میان شهر نی منشین بر آذر
اگر نی سوی آتش میل دارد
نیاز آتش است آن میل تنها
به هر چت نی بفرماید تو نی کن
خلافش کردی و نی در کمین است
پدید آید تو را ناگه وجودی
یکی نوری لطیفی جان فزایی
گشایی پر و بالی کز حلاوت
میان این چنین نوری نماید
به نور او بسوزی پر خود را
ز ناله واشکافد قرص خورشید
زبان واماند زین پس از بیانش
نگار و نقش چون گلبرگ باشد
بر آن ساحل که​ای​ن گل​ها گدازید
همی​گو نام شمس الدین تبریز
 
که می​ترسم که تاب نار ناری
ز نی هر دم نوایی نو برآری
وگر چه تو ز نی شهری برآری
که هر سو شعله اندر شعله داری
چو میل رزق سوی رزق خواری
که آتش رزق می​خواهد به زاری
خلاف نی بکن از شهریاری
چو نی کم شد سر دیگر نخاری
نه نی دارد نه شکر آنچ داری
در او می​های گوناگون کاری
نمایی لطف​های لاله زاری
دگر خورشید و جان​ها چون ذراری
ز شیرینی نورش گردی عاری
که گل گل وادهد هم خار خاری
زبان را کار نقش است و نگاری
گدازیده شود چون آب واری
اگر خواهی تو مستی و خماری
کز او این کارها را برگزاری
تعداد دفعات مشاهده: 36