متن شعر

گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر

گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
سردهم این دم توی می بی​محابا می​خورم
گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده​ای
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش
از خدا دریا همی​خواهی و مار خشکیی
غوره افشاری و گویی من ریاضت می​کنم
صوفیان صاف را گویی که دردی خورده​اند
هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت
شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست
 
ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
صورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر
چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر
چونک میخواره نه​ای رو شیره افشرده گیر
صوفیان را صاف می​دارد تو بستان درده گیر
گر چه او تازه​ست و خندان هم کنون پژمرده گیر
چونک بی​تو شب بود استاره​ها بشمرده گیر
تعداد دفعات مشاهده: 51