متن شعر

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
فتاده آتش خواب اندر این نیستان​ها
و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
از آنچ خورده​ای و در نشاط آمده​ای
ز من چو می​طلبی مطربی مستانه
من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
 
چو اشتهای سماعت بود بگه​تر گو
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو
بگیریم که از آن طره معنبر گو
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو
تو نیز با من بی​دل ز جام و ساغر گو
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو
تعداد دفعات مشاهده: 170