متن شعر

بشستم تخته هستی سر عالم نمی​دارم

بشستم تخته هستی سر عالم نمی​دارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده​ست
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی​گوید
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود
 
دریدم پرده بی​چون سر آن هم نمی​دارم
ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی​دارم
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی​دارم
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی​دارم
هزاران بار می گوید سر آن هم نمی​دارم
تعداد دفعات مشاهده: 251