متن شعر

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
گفتم صلای ماجرا ما را نمی​پرسی چرا
گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهل
گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمر
گشتن به گرد خود خطا الا جمال قطب را
هم ساربان هم اشتران مستند از آن صاحب قران
ای عشرت و ای ناز ما ای اصل و ای آغاز ما
ای عشق تو در جان من چون آفتاب اندر حمل
چون اولین و آخرین در حشر جمع آید یقین
مجنون چو بیند مر تو را لیلی بر او کاسد شود
در جست و جوی روی تو در پای گل بس خارها
گر آفتاب روی تو روزی ده ما نیستی
حیوان چو قربانی بود جسمش ز جان فانی بود
آتش بگوید شرحه را سر حیاتات بقا
نعره زنند آن شرحه​ها یا لیت قومی یعلمون
نی ترش ماند در دلی نی پای ماند در گلی
هست این سخن را باقیی در پرده مشتاقیی
 
صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من
گفتا که پرسش​های ما بیرون ز گوش است و دهن
گفت از اشارت​های دل هم جان بسوزد هم بدن
سیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن
او را روا باشد روا کو ره رو است اندر وطن
ای ساربان منزل مکن جز بر در آن یار من
آخر چه داند راز ما جان حسن یا بوالحسن
وی صورتت در چشم من همچون عقیق اندر یمن
از تو نباشد خوبتر در جمله آن انجمن
لیلی چو بیند مر تو را گردد چو مجنون ممتحن
ای یاس من گوید همی​اندر فراقت یاسمن
ذرات کونین از طمع کی باز کردندی دهن
پس شرحه​های گوشتش زنده شود زین بابزن
کای رسته از جان فنا بر جان بی​آزار زن
گر نعره شان این سو رسد نی گبر ماند نی وثن
لبیک لبیک و بلی می گوی و می رو تا وطن
پیدا شود گر ساقیی ما را کند بی​خویشتن
تعداد دفعات مشاهده: 102