متن شعر

صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
خورشید دیگریست که فرمان و حکم او
بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود
بنگر به طوطیان که پر و بال می​زنند
هر کس شکرلبی بگزیده​ست در جهان
ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست
همت بلند دار اگر شاه زاده​ای
برکن تو جامه​ها و در آب حیات رو
بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی
در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب
کی آب شور نوشد با مرغ​های کور
خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش
در دیده گدای تو آید نگار خاک
خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل
 
بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد
خورشید را برای مصالح سفر دهد
او را نمی​رسد که رود مال و زر دهد
سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد
ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد
ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد
قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد
تا پاره​های خاک تو لعل و گهر دهد
کو دلبری نماید و خون جگر دهد
نقاش جسم جان را غیبی صور دهد
آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد
گر ماه آن ببیند در حال سر دهد
حاشا ز دیده​ای که خدایش نظر دهد
ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد
تعداد دفعات مشاهده: 72