متن شعر

سفر کردم به هر شهری دویدم

سفر کردم به هر شهری دویدم
ندانستم ز اول قدر آن شهر
رها کردم چنان شکرستانی
پیاز و گندنا چون قوم موسی
به غیر عشق آواز دهل بود
از آن بانگ دهل از عالم کل
میان جان​ها جان مجرد
از آن باده که لطف و خنده بخشد
ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن
بسی گفتم که من آن جا نخواهم
چنانک اکنون ز رفتن می گریزم
بگفت ای جان برو هر جا که باشی
فسون کرد و مرا بس عشوه​ها داد
فسون او جهان را برجهاند
ز راهم برد وان گاهم به ره کرد
بگویم چون رسی آن جا ولیکن
 
چو شهر عشق من شهری ندیدم
ز نادانی بسی غربت کشیدم
چو حیوان هر گیاهی می چریدم
چرا بر من و سلوی برگزیدم
هر آوازی که در عالم شنیدم
بدین دنیای فانی اوفتیدم
چو دل بی​پر و بی​پا می پریدم
چو گل بی​حلق و بی​لب می چشیدم
که من محنت سرایی آفریدم
بسی نالیدم و جامه دریدم
از آن جا آمدن هم می رمیدم
که من نزدیک چون حبل الوریدم
فسون و عشوه او را خریدم
کی باشم من که من خود ناپدیدم
گر از ره می نرفتم می رهیدم
قلم بشکست چون این جا رسیدم
تعداد دفعات مشاهده: 66