متن شعر

سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می​رود

سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می​رود
عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا
بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم
هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته
از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی
جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان
در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر
میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو
مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته
این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته
چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود
 
آب حیات از عشق تو در جوی جویان می​رود
مرغ دلم بر می​پرد چون ذکر مرغان می​رود
جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می​رود
چون من قفص پرداخته سوی سلیمان می​رود
مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می​رود
زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می​رود
در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می​رود
ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می​رود
خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می​رود
در نور تو دربافته بیرون ایوان می​رود
یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می​رود
تعداد دفعات مشاهده: 121