متن شعر

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
سماع آمد سماع آمد سماع بی​صداع آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
دلی آمد دلی آمد که دل​ها را بخنداند
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
 
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
شقایق​ها و ریحان​ها و لاله خوش عذار آمد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
ولیکن چشم گه آگاه و گه بی​اعتبار آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
رها کن حرف بشمرده که حرف بی​شمار آمد
تعداد دفعات مشاهده: 187