متن شعر

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
ساعتی بیرونیان را می​ربود از عقل و دل
دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود
گاه از نوک قلم سوداش نقشی می​کشید
چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت
چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند
مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان
چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود
شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او
 
باز اندر پرده می​شد همچنین تا هشت بار
ساعتی اهل حرم را می​ببرد از هوش و کار
گردشی از گردش او در دل هر بی​قرار
گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار
تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار
ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار
مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار
ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار
هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار
تعداد دفعات مشاهده: 56