متن شعر

سراندازان همی​آیی ز راه سینه در دیده

سراندازان همی​آیی ز راه سینه در دیده
به دم در چرخ می​آری فلک​ها را و گردون را
گناه هر دو عالم را به یک توبه فروشویی
تو را هر گوشه ایوبی به هر اطراف یعقوبی
خرامان شو به گورستان ندایی کن بدان بستان
همان دم جمله گورستان شود چون شهر آبادان
گزافه این نمی​لافم خیالی بر نمی​بافم
کسی کز خلق می​گوید که من بگریختم رفتم
خمش کن بشنو ای ناطق غم معشوق با عاشق
 
فسونگرم می​خوانی حکایت​های شوریده
چه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده
چرایی زلت ما را تو در انگشت پیچیده
شکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده
که خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزنده
همه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده
که صد ره دیده​ام این را نمی​گویم ز نادیده
صدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده
که تا طالب بود جویان بود مطلب ستیزیده
تعداد دفعات مشاهده: 88