متن شعر

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
گه می​فتد از این سو گه می​فتد از آن سو
چشمش بلای مستان ما را از او مترسان
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
اندیشه​ای که آید در دل ز یار گوید
آن روی گلستانش وان بلبل بیانش
این صورتش بهانه​ست او نور آسمانست
دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد
 
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
آن کس که مست گردد خود این بود نشانش
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
برجه بگیر زلفش درکش در این میانش
جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش
وان شیوه​هاش یا رب تا با کیست آنش
بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش
پس این جهان مرده زنده​ست از آن جهانش
تعداد دفعات مشاهده: 131