متن شعر

از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم

از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب
میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش
چون درون طره​اش دریافتم دل را عجب
گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش
گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل
گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند
در میان طره​اش رخسار چون آتش ببین
چون گشاید لعل را او تا نثار در کند
چون دکان سرپزان سرها و دل​ها پیش او
چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او
من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب
من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را
من همی​کشتی سوی تبریز راندم می نرفت
 
در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم
شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم
آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم
در درون مشک رفتم عنبری را یافتم
می پرد پرک زنان که شکری را یافتم
عاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم
می کشانش روسیه که منکری را یافتم
گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم
گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم
هست بی​پایان در آن سرها سری را یافتم
من برون از هر دو عالم منظری را یافتم
گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم
ترک آن کردم چو بی​صف صفدری را یافتم
پس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم
تعداد دفعات مشاهده: 155