متن شعر

باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا

باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا
بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد
سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت
سنبله با یاسمین گفت سلام علیک
یافته معروفیی هر طرفی صوفیی
غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهان
یار در این کوی ما آب در این جوی ما
رفت دی روترش کشته شد آن عیش کش
نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را
گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید
سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده​ای
فاخته با کو و کو آمد کان یار کو
غیر بهار جهان هست بهاری نهان
یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی
چند سخن ماند لیک بی​گه و دیرست نیک
 
باز گل لعل پوش می​بدراند قبا
مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما
وز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا
گفت علیک السلام در چمن آی ای فتا
دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا
باد کشد چادرش کای سره رو برگشا
زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا
عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا
سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را
گفت عزبخانه​ام خلوت توست الصلا
گفت من از چشم بد می​نشوم خودنما
کردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا
ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا
نور مصابیحه یغلب شمس الضحی
هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا
تعداد دفعات مشاهده: 151