متن شعر

گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده​ست

گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده​ست
مه نور می​فشاند و سگ بانگ می​کند
کوهست نیست که که به بادی ز جا رود
گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق
ویرانی دو کون در این ره عمارتست
عیسی ز چرخ چارم می​گوید الصلا
رو محو یار شو به خرابات نیستی
در بارگاه دیو درآیی که داد داد
گفتست مصطفی که ز زن مشورت مگیر
چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو
گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری
 
از عشق برنگردد آن کس که دلشده​ست
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده​ست
آن گله پشه​ست که بادیش ره زده​ست
کری گوش عشق از آن نیز قاعده​ست
ترک همه فواید در عشق فایده​ست
دست و دهان بشوی که هنگام مایده​ست
هر جا دو مست باشد ناچار عربده​ست
داد از خدای خواه که این جا همه دده​ست
این نفس ما زن​ست اگر چه که زاهده​ست
آخر نه عاشقی و نه این عشق میکده​ست
آن سو که جعفرست خرافات فاسده​ست
تعداد دفعات مشاهده: 83