متن شعر

تومینالی و کس را زان خبر نه

تومینالی و کس را زان خبر نه
وزان زاری ترا خود درد سر نه

دل اندر مهر من بستی و آنگاه
ز من حاصل بجز خون جگر نه

مرا زلفی چو زنجیرست و از تو
کسی در عاشقی دیوانه تر نه

سخن بسیار میدانی وزین سال
سخن‌ها در دل من کارگر نه

مرا جز عشقبازی مصلحت‌هاست
ترا جز عاشقی کار دگر نه

طلب گار و ترا چیزی نه بر جای
خریدار و ترا در کیسه زر نه

بدین سرمایه عاشق چون توان شد؟
به ترک عشق میگویی و گر نه

تعداد دفعات مشاهده: 391