متن شعر

گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده​ای

گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده​ای
دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد
خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه​ایست
سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان
گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان
کیست که زنده کند آنک تواش کشته​ای
شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص
داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر
چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره​ای
خضر بقایی شوی گر عرض فانیی
کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان
گفت درختی به باد چند وزی باد گفت
 
گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده​ای
عکس برون می​زند گر چه تو در پرده​ای
ور خورد او آب شور شوره برآورده​ای
گر نه خزان دیده​ای پس ز چه روزرده​ای
پرورش جان تویی جان چو تو پرورده​ای
کیست که گرمش کند چون تواش افسرده​ای
زانک تو جوشیده​ای زانک تو افشرده​ای
شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده​ای
نور بتابد ز تو گر چه سیه چرده​ای
شادی دل​ها شوی گر چه دل آزرده​ای
تا نرسد خلعتی دولت صدمرده​ای
باد بهاری کند گر چه تو پژمرده​ای
تعداد دفعات مشاهده: 74