متن شعر

در دلت چیست عجب که چو شکر می​خندی

در دلت چیست عجب که چو شکر می​خندی
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
مست و خندان ز خرابات خدا می​آیی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده​ست خدا
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می​تازی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی
از میان عدم و محو برآوردی سر
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده​ست
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده​ست
آهوان را به گه صید به گردون گیری
دو سه بیتی که بمانده​ست بگو مستانه
 
دوش شب با کی بدی که چو سحر می​خندی
در سمن زار شکفتی چو شجر می​خندی
و اندر آتش بنشستی و چو زر می​خندی
بر شر و خیر جهان همچو شرر می​خندی
لیک امروز مها نوع دگر می​خندی
ز چه باغی تو که همچون گل​تر می​خندی
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می​خندی
آفتابی تو که بر قرص قمر می​خندی
نظری جمله و بر نقل و خبر می​خندی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می​خندی
بر سر و افسر و بر تاج و کمر می​خندی
تویی آن شیر که بر جوع بقر می​خندی
رحمت است آنک تو بر خون جگر می​خندی
ای که بر دام و دم شعبده گر می​خندی
ای که تو بر دل بی​زیر و زبر می​خندی
تعداد دفعات مشاهده: 116