متن شعر

در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو

در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو
جمع شکران را بین در ما نگران را بین
امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی
هر چند که استادی داد دو جهان دادی
از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده
در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی
با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم
مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین
بر هر کی زد این برهان جان یابد و سیصد جان
گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم
آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه
گر رافضیی باشد از داد علی در ده
موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی
 
چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو
شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو
امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو
در دست کی افتادی زان طرفه خبر برگو
بسیار بگردیده احوال سفر برگو
زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو
شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو
یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو
باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو
ای عارف این را هم با او به سحر برگو
گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو
ور ز آنک بود سنی از عدل عمر برگو
بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو
تعداد دفعات مشاهده: 63