متن شعر

مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی

مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد
درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد
به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن
بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی
فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما
گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی​صبری
گهی از زلف خود داده به مومن نقش حبل الله
تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی
چرا تازه نمی​باشی ز الطاف ربیع دل
چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی​جوشی
ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت
ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان
ببیند خاک سر خود درون چهره بستان
ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه
ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه
عدم​ها مر عدم​ها را چو می​بیند به دل گشته
به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی
چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا
میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین
ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت
ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو
به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل
ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو
تو را دنیا همی​گوید چرا لالای من گشتی
تو را دریا همی​گوید منت مرکب شوم خوشتر
خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم
 
برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی
بدران بند هستی را چه دربند مصلایی
اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
پس پرده چه می​باشی اگر خوبی و زیبایی
بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی
گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی
ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی
چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی
چرا چون گل نمی​خندی چرا عنبر نمی​سایی
که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی
الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می​پایی
که مومن آینه مومن بود در وقت تنهایی
که من در دل چه​ها دارم ز زیبایی و رعنایی
که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی
که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی
به هستی پیش می​آید که تا دزدد پذیرایی
که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی
سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی
میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی
بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی
درآ در آب و خوش می​رو به آب و گل چه می​پایی
به پای خود شدی جایی که آن جا دست می​خایی
که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی
تو سلطان زاده​ای آخر منم لایق به لالایی
که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی
اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی
تعداد دفعات مشاهده: 108