متن شعر

همه خوف آدمی را از درونست

همه خوف آدمی را از درونست
برون را می​نوازد همچو یوسف
بدرد زهره او گر نبیند
بدان زشتی به یک حمله بمیرد
الف گشت​ست نون می​بایدش ساخت
اگر نه خود عنایات خداوند
نه عالم بد نه آدم بد نه روحی
که او را بود حکم و پادشاهی
نمی​گویم که در تقدیر شه بود
خداوندی شمس الدین تبریز
به زیر ران او تقدیر رامست
چو عقل کل بویی برد از وی
که پیش همت او عقل دیده​ست
کدامین سوی جویم خدمتش را
هر آن مشکل که شیران حل نکردند
نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ایا تبریز خاک توست کحلم
 
ولیکن هوش او دایم برونست
درون گرگی​ست کو در قصد خونست
درون را کو به زشتی شکل چونست
ولیکن آدمی او را زبونست
که تا گردد الف چیزی که نونست
بدیدستی چه امکان سکون​ست
که صافی و لطیف و آبگون​ست
نپنداری که این کار از کنونست
حقیقت بود و صد چندین فزونست
ورای هفت چرخ نیلگونست
اگر چه نیک تندست و حرونست
شب و روز از هوس اندر جنونست
که همت​های عالی جمله دونست
که منزلگاه او بالای سونست
بر او جمله بازی و فسونست
ز عین حال او این​ها شجونست
که در خاکت عجایب​ها فنونست
تعداد دفعات مشاهده: 47