متن شعر

ساقی بیار باده سغراق ده منی

ساقی بیار باده سغراق ده منی
ای نقد جان مگوی که ایام بیننا
ای آب زندگانی در تشنگان نگر
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست
اندر مقام هوش همه خوف و زلزله​ست
در بزم بی​هشی همه جان​ها مجردند
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز
این قصه را رها کن ما سخت تشنه​ایم
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است
خشک آر و می​نگر ز چپ و راست اشک خون
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است
تا شمس حق تبریز آرد گشایشی
 
اندیشه را رها کن کاری است کردنی
گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
در بی​هشی است عیش و مقامات ایمنی
رقصان چو ذره​ها خورشان نور و روشنی
قانع نمی​شویم بدین نور روزنی
تو ساقی کریمی و بی​صرفه و غنی
آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
کاین ناطقه نماند در حرف معتنی
تعداد دفعات مشاهده: 118