متن شعر

بحر ما را کنار بایستی

بحر ما را کنار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرست
ماهیان می​طپند اندر ریگ
بلبل مست سخت مخمورست
دیده​ها از غبار خسته شدست
همه گل خواره​اند این طفلان
ره به آب حیات می​نبرند
دل پشیمان شدست ز آنچ گذشت
اندر این شهر قحط خورشیدست
شهر سرگین پرست پر گشته​ست
مشک از پشک کس نمی​داند
دولت کودکانه می​جویند
مرگ تا در پیست روز شبست
چون بمیری بمیرد این هنرت
چنگ در ما زدست این کمپیر
طالب کار و بار بسیارند
دم معدود اندکی ماندست
نفس ایزدی ز سوی یمن
مرگ دیگی برای ما پخته​ست
یاد مردن چو دافع مرگست
هر دمی صد جنازه می​گذرد
ملک​ها ماند و مالکان مردند
عقل بسته شد و هوا مختار
هوش​ها چون مگس در آن دوغست
زین چنین دوغ زشت گندیده
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ
گوش​ها بسته است لب بربند
از کنایات شمس تبریزی
 
وین سفر را قرار بایستی
شیر در مرغزار بایستی
راه در جویبار بایستی
گلشن و سبزه زار بایستی
دیده اعتبار بایستی
مشفقی دایه وار بایستی
خضر را آبخوار بایستی
دل امسال پار بایستی
سایه شهریار بایستی
مشک نافه تتار بایستی
مشک را انتشار بایستی
دولت بی​عثار بایستی
شب ما را نهار بایستی
زین هنرهات عار بایستی
چنگ او تار تار بایستی
طالب کردگار بایستی
نفسی بی​شمار بایستی
بر خلایق نثار بایستی
آن خورش را گوار بایستی
هر دمی یادگار بایستی
دیده​ها سوگوار بایستی
ملکتی پایدار بایستی
عقل را اختیار بایستی
هوش را هوشیار بایستی
این مگس را حذار بایستی
همت الفرار بایستی
از خرد گوشوار بایستی
شرح معنی گذار بایستی
تعداد دفعات مشاهده: 191