متن شعر

آمد سرمست سحر دلبرم

آمد سرمست سحر دلبرم
گرم شد و عربده آغاز کرد
تو به دو پر می پری و من به صد
گر چه فروتر بنشستم ز لطف
یک قدحم بیست چو جام شماست
ساغر من تا لب و باقی به نیم
صورت من ناید در چشم سر
من پنهان در دل و دل هم نهان
گر قدحی بیشتر از من خوری
گر به دو صد کوه چو بز بردوی
چون بدوم مه نبود همتکم
چون ببرم دست به سوی سلاح
خشک نماید بر تو این غزل
کور نه​ام لیک مرا کیمیاست
جزو و کلم یار مرا درخور است
 
بیخود و بنشست به مجلس برم
گفت که تو نقشی و من آزرم
تو ز دو کس من ز دو صد خوشترم
من ز حریفان به دو سر برترم
تا همه دانند که من دیگرم
جان و دلم زفت و به تن لاغرم
زان که از این سر نیم و زان سرم
زانک در این هر دو صدف گوهرم
من دو سبو بیشتر از تو خورم
من که و بز را دو شکم بردرم
چون بجهم چرخ بود چنبرم
دشنه خورشید بود خنجرم
چون نشدی تر ز نم کوثرم
این درم قلب از آن می خرم
نی خوردم غم و نه من غم خورم
تعداد دفعات مشاهده: 468