متن شعر

چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات

چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
هلال وار ز راه دراز می​آیند
به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیست
پی گشادن درهای بسته می​آیند
به دست هر جان زنبیل زفت می​آید
بیا بیا گذری کن ببین زکات ملک
دریده پهلوی همیان از آن زر بسیار
ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند برد
 
به هر که قدر تو دانست می​دهند برات
برای کارگزاری ز قاضی الحاجات
ز مخزن زر سلطان همی​کشند زکات
گرفته زیر بغل​ها کلیدهای نجات
شنیده بانگ تعالو لتاخذوا الصدقات
به طور موسی عمران و غلغل میقات
دریده قوصره​هاشان ز بار قند و نبات
خمش کن و بنشین دور و می​شنو صلوات
تعداد دفعات مشاهده: 104