متن شعر

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم
شده​ام خراب لیکن قدری وقوف دارم
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است
کرم تو است این هم که شراب برد عقلم
قدحی به من بدادی که همی​زنم دو دستک
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی
 
صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی
چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
که به یک قدح برستم ز هزار بی​مرادی
که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی
تعداد دفعات مشاهده: 143