متن شعر

آدمیی، آدمیی، آدمی

آدمیی، آدمیی، آدمی
آدمیی را همه در خود بسوز
کم زد آن ماه نو و بدر شد
می برمی از بد و نیک کسان؟!
حرص خزانست و قناعت بهار
مغز بری در غم؟! نغزی ببر
همچو ملک جانب گردون بپر
 
بسته دمی، زانک نه ی آن دمی
آن دمیی باش اگر محرمی
تا نزنی کم، نرهی از کمی
آن همه در تست، ز خود می رمی
نیست جهان را ز خزان خرمی
بر اسد و پیل زن ار رستمی
همچو فلک خم ده، اگر می خمی
تعداد دفعات مشاهده: 496