متن شعر

بیا کامروز بیرون از جهانم

بیا کامروز بیرون از جهانم
گرفتم دشنه​ای وز خود بریدم
غلط کردم نبریدم من از خود
ندانم کآتش دل بر چه سان است
به صد صورت بدیدم خویشتن را
همی​گفتم مرا صد صورت آمد
که صورت​های دل چون میهمانند
 
بیا کامروز من از خود نهانم
نه آن خود نه آن دیگرانم
که این تدبیر بی​من کرد جانم
که دیگر شکل می سوزد زبانم
به هر صورت همی​گفتم من آنم
و یا صورت نیم من بی​نشانم
که می آیند و من چون خانه بانم
تعداد دفعات مشاهده: 141