متن شعر

چشم پرنور که مست نظر جانانست

چشم پرنور که مست نظر جانانست
خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد
هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم
و آنک آن لحظه نبیند اثر نور برو
دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او
دست بردار ز سینه چه نگه می​داری
جمله را آب درانداز و در آن آتش شو
سر برآور ز میان دل شمس تبریز
 
ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست
سجده گاه ملک و قبله هر انسانست
بهر ناموس منی آن نفس او شیطانست
او کم از دیو بود زانک تن بی​جانست
گر تو مردی که رخش قبله گه مردانست
جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آنست
کآتش چهره او چشمه گه حیوانست
کو خدیو ابد و خسرو هر فرمانست
تعداد دفعات مشاهده: 97