متن شعر

امیر دل همی​گوید تو را گر تو دلی داری

امیر دل همی​گوید تو را گر تو دلی داری
تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی
ببین بی​نان و بی​جامه خوش و طیار و خودکامه
چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی
وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی
عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را
فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه
الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری
چو من تازی همی​گویم به گوشم پارسی گوید
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را
 
که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
ملایک را و جان​ها را بر این ایوان زنگاری
پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری
تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری
تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری
که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری
فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری
مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی​آری
به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
قدح در دور می​گردد ز صحت​ها و بیماری
که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری
تعداد دفعات مشاهده: 158