متن شعر

بدرد مرده کفن را به سر گور برآید

بدرد مرده کفن را به سر گور برآید
چه کند مرده و زنده چو از او یابد چیزی
ز ملامت نگریزم که ملامت ز تو آید
بخور آن را که رسیدت مهل از بهر ذخیره
بنگر صنعت خوبش بشنو وحی قلوبش
مبر امید که عمرم بشد و یار نیامد
تو مراقب شو و آگه گه و بی​گاه که ناگه
چو در این چشم درآید شود این چشم چو دریا
نه چنان گوهر مرده که نداند گهر خود
تو چه دانی تو چه دانی که چه کانی و چه جانی
تو سخن گفتن بی​لب هله خو کن چو ترازو
 
اگر آن مرده ما را ز بت من خبر آید
که اگر کوه ببیند بجهد پیشتر آید
که ز تلخی تو جان را همه طعم شکر آید
که تو بر جوی روانی چو بخوردی دگر آید
همگی نور نظر شو همه ذوق از نظر آید
بگه آید وی و بی​گه نه همه در سحر آید
مثل کحل عزیزی شه ما در بصر آید
چو به دریا نگرد از همه آبش گهر آید
همه گویا همه جویا همگی جانور آید
که خدا داند و بیند هنری کز بشر آید
که نماند لب و دندان چو ز دنیا گذر آید
تعداد دفعات مشاهده: 289