متن شعر

غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را

غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی
بلمه ای​هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد
همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه
ای که میرخوان به غراقان روحانی شدی
عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل
بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می​زند
 
کو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را
از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
زان همی​بینی درآویزان دو صد حلاج را
بنده احبار بخارا خواجه نساج را
هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
آنک تلقین می​کند شطرنج مر لجلاج را
بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را
عشق دایم می​کند این غارت و تاراج را
پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را
تعداد دفعات مشاهده: 44