متن شعر

اگر نه عاشق اویم چه می​پویم به کوی او

اگر نه عاشق اویم چه می​پویم به کوی او
بر این مجنون چه می​بندم مگر بر خویش می​خندم
ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبه​ست در گوشم
همی​گوید دل زارم که با خود عهدها دارم
دلم را می​کند پرخون سرم را پرمی و افیون
چه باشد ماه یا زهره چو او بگشود آن چهره
مرا گوید چرا زاری ز ذوق آن شکرباری
مرا هر دم برانگیزی به سوی شمس تبریزی
 
وگر نه تشنه اویم چه می​جویم به جوی او
که او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او
چو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او
نیاشامم شراب خوش مگر خون عدوی او
دل من شد تغار او سر من شد کدوی او
چه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او
مرا گوید چرا زردی ز لاله ستان روی او
بگو در گوش من ای دل چه می​تازی به سوی او
تعداد دفعات مشاهده: 162