متن شعر

بدید این دل درون دل بهاری

بدید این دل درون دل بهاری
در او آرامگاه جان عاشق
که فردوسش غلام آن گلستان
به هر جانب یکی حلقه سماعی
اگر پیری درآید همچو کافور
چو شیر اسکست جان زنجیرها را
برفتم در پی جان تا کجا شد
بدیدم طرفه منزل​های دلکش
بگو راز مرا تا بازآید
نشانی​ها بیاور ارمغانی
کیست آن مه خداوند شمس تبریز
 
سحرگه دید طرفه مرغزاری
در او بوس و کنار بی​کناری
بهشت از سبزه زارش شرمساری
به زیر هر درختی خوش نگاری
شود گل عارضی مشکین عذاری
رمید آن سو چو مجنون بی​قراری
در آن رفتن مرا بگشاد کاری
ولیک از جان ندیدم من غباری
وگر ناید بیا واپس تو باری
که تا تن را کنم من دارداری
خداخلقی عجیبی نامداری
تعداد دفعات مشاهده: 283